خرید بک لینک
خب می خواستم بهت بگم ولی وقتی خودم سعی می کنم فراموش کنم. دیگه چرا باید بهت بگم... سعی می کنم تصور کنم که کی می تونه این شکلی نباشه. چه ورژنی از من می تونه توی این شرایط واقعا زندگی کنه. و هیچ چیزی جز عصبی شدن نمی آد تو کلم. اینکه برم تو آشپزخونه و تک تک ظرفها رو بکوبم کف سرامیک یا سرم رو ... اسپیس زندگی یا اسپیس کیبورد؟ کدوم یکی از جاش در رفته؟ یا کسی که از جاش در رفته رو بگیرم؟ جا در رفتنی که این بار من توش مقصر نیستم یا هستم؟ یه تعادلی این وسط باید باشه؟ یه جور راهِ حل، اینکه بدونم چی رو می تونم کنترل کنم و با چی باید کنار بیام. نمی دونم، چی درسته و چی غلط! فقط می خوام فکر نکنم و روزم بگذره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

اروم اروم پله ها رو رفتم بالا... هزار تا جور مختلف می تونست پیش بره و نمی دونستم بعدش چی می شه... ولی نمی خواستم فکر کنم. نمی خواستم برنامه بچینم. برای چند لحظه فقط می خواستم زندگی کنم. و اصلا فکر نکنم درسته یا غلط، خوبه یا بعد... عاقلانه هست یا احمقانه. می خواستم هر چیزی که شد را زندگی کنم... . راستش خیلی وقتا فکر می کردم زندگی مثل شطرنج می مونه؟! و باید برای حرکت های دیگران و همینطور حرکت های روزگار! پیش بینی داشته باشیم و فقط با توجه به پیش بینی ها، حرکت کنیم. درسته این شکلی بودن تضمین می کنه که کمتر آسیب ببینیم. ولی از طرفی محتاطانه جلو رفتن، هم زندگی رو لاک پشتی می کنه و هم نمی گذاره یه چیزهایی رو تجربه کنیم. پس نمی ارزه؟! نه! اصلا نمی ارزه که با احتیاط زندگی کنیم! چوت فکر می کنم اون شکلی فقط درصد کمتری از وقتمون رو زنده هستیم و واقعا زندگی می کنیم. و خب امروز بعد از تمام اون فکرا وقتی که از خواب بیدار شدم، خوشحال بودم. بعد از مدتها وقتی پام رو از خونه گذاشتم با اینکه هنوز درد تو سرم بود و هنوز تب سرماخوردگیم کامل قطع نشده بود. ولی... داشتم لذت می بردم. چند تا نفس عمیق کشیدم و فکر کردم یه چیزی مهم تر از عاقل زندگی کردن هست و اون هم خودِ زنده، زندگی کردنه!!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

دستهایش را روی گوشهایش محکم گرفت که صداهایی را که نمی خواست وجود داشته باشند، نشنود. چشمهایش سریع بست تا نبیند که مظهر محبت و خشم چقدر به هم نزدیک هستند و بغضش را پشت خنده های ساختگی قایم کرد. ذهنش را با کتابها و تخیالات ساختگی پر کرد. جایی به جز زیر پتو، اون هم بی سر و صدا و آخرشبی که همه خوابیده بودند، نمی تونست گریه کند و داستانِ دردهایش را برای تصوراتش بگوید. خب نمی خواست که کسی بفهمد که چقدر سردرگم و آشفته هست، خیلی وقتها حتی، نمی خواست خودش بفهمد! ولی دیگه خیلی دیر شده، خیلی زودتر از اینها، وقتش شده بود که چشمهایش را باز کند. دستهایش را از روی گوشهایش بردارد و برود جلوی آینه بایستد و تمام دردها و افکار و حس ها رو همونجوری که هستند، بپذیرد و بعد برود هر جایی که دلش می خواهد، و هر جور که می خواهد زندگی کند. و برایش مهم نباشد که دیگران درباره اش، چی فکر می کنند. اشکهایش را ببینند یا نبینند. متوجه خنده هایش بشنوند یا نشنوند. نگاه بی روح و سردرگم اش را درک کنند یا درک نکنند و یا صدای خشونت و درد درونی اش را بشنوند یا نشنوند و هیولای استرس که او را ذره ذره تمام می کند، لمس کنند یا نکنند. وقتش شده که سعی کند حداقل یک نفر را دوست داشته باشد و به یک نفر اعتماد کند و برای یک نفر زندگی کند. چون شاید همه ی آدمها به دنیا می آیند که عاشق شوند، ولی برای او همانقدر که دست از تنفر از خودش ب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

نشستم فکر کردم که شاید همیشه کم رنگ شدن رابطه، به خاطر عوض شدن اولویت ها نیست. کم شدنِ توجه و دزدکی به یاد هم بودن، همیشه به این معنی نیست که دوست داشتن کوچیک تر شده. دور شدن از دوست داشتنی ها، شجاعت زیادی می خواهد، ولی شاید گاهی این دور شدن علاوه بر خودخواهی، ریشه در علاقه و اعتماد هم دارد؟ ولی می دونستی که می دونم که زیاده خواهی و حرص، جزو دلایلِ ناگفته ات بود؟ ولی می دونستی که می دونم که گاهی گذشتن و عبور کردن، به معنی ترک کردن نیست... فقط به معنی زندگی کردن است. اما در هر حال، ترک شدن اتفاق می افتد... خواه ناخواه! و نمی دانم که می دانی که هنوز تاریک ترین درد دوست داشتنی ام را به تعویق می اندازم... همون بخشی از من که بی صبرانه می خواهد، لذت فراموش کردنِ تو را بچشد. دریافت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

با بغض نوشتم: اصلا نیازی نداره بهم ثابت کنی که ارزشمندی، از نظر من خیلی خفن و ارزشمند هستی و خیلی قبولت دارم. و تو بعد از چند دقیقه و 10 خط پایین تر، میان چت هایمان گفتی: ناراحت می شوم که ناراحتی و وقتی که می گی برای من اینقدر ارزش قائل بودی و خیلی قبولم داشتی و ... . می دانی که دلم شکست؟ نه فقط از اینکه می دانستی اینها را ولی نمی خواستی ادامه دهی. از این دلم شکست که فعلهای حالی که استفاده کردم در فاصله ی ده خطی، برای تو افعال گذشته شده بودند! از اینکه آینده برای تو، همین حالا بود، آینده ای که هنوز خودم قبولش نکرده بودم که اتفاق بیوفتد. ... سیف گاهی آدمها به توجه تو نیازی ندارند. به ارزش قائل شدنِ تو نیازی ندارند... . و هیچ کس این وسط آدمِ بدی نیست. حتی تو فاصله ی ده خطی، من و تو هر کدام مسیرهای متفاوتی را می خواستیم و شاید فقط به دلیلِ همین ده خط، خیلی درست بوده که همون آینده، خیلی زود برای من اتفاق بیوفتد.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

ما حتی وقتی عاشق می شویم باز هم برای خودمان زندگی می کنیم. و برای هم زنده بودن در هیچ چیز لحظه ای به جز اینها وجود ندارد، لحظه هایی که ما دستِ هم رو می گیریم تا همدیگرو بلند کنیم، وقتی زیبایی همدیگر را می شناسیم، احساس همدیگر را کشف می کنیم، فکر هم را وسعت می بخشیم و یا روحیه ی هم را رنگارنگ می کنیم. فقط در این لحظه هاست که ما برای هم زنده هستیم و چقدر هم دوست داریم که زنده باشیم! اما بقیه وقتها، اگرچه کنار هم باشیم، دستهایمان یکدیگر را لمس کند، تعداد نفسهایمان بیشتر شود و قلبمان محکمتر بتپد. حرفهای هم رو بشنویم. و یا حتی با هم گریه کنیم یا بخندیم. لزوما ما برای هم زنده نیستیم و حتی اگر مثلا بگوییم "برای همیشه دوستت دارم و تا تهش پیشت می مانم" یا دنبالش بگردیم. همیشه ای که در عمق رویاهایمان سرک می کشد و با شکستن پایه ی امید، یهو رو سر آدم خراب می شود و له می کند و می سوزاند. این همیشه ی رویایی، هیچ فایده ای ندارد. اصلا معنی ندارد وقتی "زنده بودن"، لحظه ای در این "برای همیشه" پیدا نشود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:25

آدمهایی مث من، با هر تلاش برای محبوب شدن برای دیگران کمی ازشون پیروی می کنن و در نهایت، سرگردون می شن.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

می دونید، خیلی از رویاهای من، عین فیلم سینمایی می مونن. یعنی خودم توش نیستم یا شاید فقط یک درصد رویاهام شامل خودم باشه. بقیه اش، آدمهای دیگه ان که من فقط مثل یه روح سرگردون، بدون وجود خارجی، نگاشون می کنم و گاهی هم اینقد این نگاه کردن، خیلی دقیق می شه که حتی می تونم همه ی چیزهایی که اون آدمها

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

هرچیزی که می گیم و هر اندیشه و هر تئوری آمیخته با توهم هست، حتی اونهایی که ساعت ها و روزها و ماه ها و سالها عرق پاش ریخته شده... حالا تو بگو چرا؟ آخه چرا؟ از آدمهای اطراف و قضاوتشون می ترسی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

1. اسکاج ظرفشویی، وسیله گرد گیری نیست!

2. ظرف و لیوانی که توش غذا و آب می خوریم جای خاکه های سیگار نیست.

3. سفارش دادن غذا از عمورضا، غذا آماده کردن نیست.

4. دختر به دنیا اومدن، دلیل انجام تمام کارهای خونه و خرید و پذیرایی از مهمونا نیست.

بالاخره امروز خسته شدم و مورد اول رو با صراحت اعلام کردم. :|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

اووف! چه انرژی ای می گیره... امکان نداره بفهمیم، نبودنِ خصلت های حسادت و توقع، چه نعمت بزرگیه. تا وقتی که در درون خودمون حسشون نکرده باشیم. جدی جدی ها! گاهی نمی فهمیم چقدر همه چی در درونمون خوبه و چقد باید خدا رو شکر کنیم!

+سابقا از آدمهای پر توقع، بدم می اومد. الان که می فهمم، این گونه آدما، با درد بزرگی دست و پنجه نرم می کنن، فقط می خوام بگم: خسته نباشین!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

خیلی مهمه که ذهن آدم با چی پر شه!! دیدگاهِ شریفی می خواد ذهن آدم رو با کتاب های درسی پر کنه. اینقد از آدم کار می کشن که تنها راه انجام دادنشون، فکر کردن به درس و درس و درس باشه. خب لعنتی! هیچ کس حق نداره، این دو وجب جایی که متعلق به خود آدم هست رو تا تهش، کنترل کنه، مثل اینکه آدم همیشه تا خر خره

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

خیلی ساده و عادی که مشغولِ کارهای روزمره هستی، ناگهان گلویت تنگ می شود. ناخودآگاه چهارتا قطره اشک، پشتِ سر هم، از گونه هایت سر می خورند پایین و آرام و به ترتیب، می لغزند زیر چانه هایت. ولی نمی دانی چرا. هر چقدر فکر می کنی، یادت نمی آید چه شده. توهمی سرگردان و فراموش شده، در شقیقه ات می چرخد و یهو

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

می دانم همانطوری که من کامل نیستم، تو هم کامل نیستی... ولی نمی دانم، می دانی که دوستت دارم؟ پدر! من کامل نیستم، من در مسیرِ سعادتی که تو برایم تعیین کرده بودی، نیستم ولی در مسیر هستم! گاهی دست و پا شکسته و مجروح، گاهی با قدرت و سرِپا... گاهی جوگیر، گاهی سرگردون. من یه دخترِ خیلی معمولی هستم. با تم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:46

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:13

"برای پاک کردن کتابها کافی است آن ها را باز نکنیم. آدم ها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آن ها صحبت نکنیم."

همه گرفتارند-کریستان بوبن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:13

سال نوتون مبارک! با کلی تاخیر! :) امشب داشتم فکر می کرم، سال 95 چجوری بود؟ به ذهنم رسید که خاص بود. چون کلی کارِ جدید، انجام دادم! و شروع کردم به نوشتن تمام اون کارهای جدید و پستم رمزدار شد! ولی خب دیگه نمی خوام تا یه مدتی، پست رمزدار بگذارم خب! در نتیجه همش رو گذاشتم کنار و فقط این دو تا برداشت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:13

پیاز عوضی، در شرف پوسیدگی، کلی هم ریشه داشت!

تو کِش مکش، با ریشه هاش بودم که یهو پیاز له شد و تیکه هاش پاشید اینور اونور. از سرِ قطع امید از پیاز! همراه سوزش چشمام و با اشک داد زدم: فااااااک! ... پیازِ ****... و همون لحظه! خواهر زادم که فقط چهارسالشه، جلوم وایساده! :|

خیلی، پیاز ناجوری بود. اصلا هم طعم خوبی هم از پیاز داغش درنیومد!

البته که دارم خدا خدا می کنم که خواهر زادم، یادش بره چی گفتم. حالا فاک هیچی! اون یکی، خیلی بد بود! :(

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:13

صفحه بندی